سلام بر رفقای بی معرفت
بابا یک وقت یه پیامی چیزی نذارین ها ...
یک خبر جدید و جالب برای بچه های فیلم:
چند روز پیش رضا آقایی اومد اینجا و گفت اجاره خونه ای که گذاشته برای ما می شه ۱۰۰ هزار تومان...
کلی خندیدیم.
یه عکس گذاشتم از تصویر بردار و خودم و فیلم نامه نویس:

خوب حالا وقتشه باز يك خاطره بنويسم:
ساعت ۱ شب هست و مثل هميشه خسته و كوفته امروز با چند نفر ديگه از بر و بچ آشنا شدم و چند نفر ديگه از كادر رو انتخاب كردم.
مثل دفعه پيش مال هر كسو جدا مي نويسم.
كتايون:
با رضا تو شركت كيفيت گستر داشتم صحبت مي كردم كه نقش هاي ديگر كيا باشن. ۲ -۳ نفرو پبشنهاد كردم از جمله خانم فرجي و سياوش و ... به بازيگر دختر كه رسيديم رضا يكي از خانم هاي شركت كه داشت بهشون ورد ياد مي داد را پيشنهاد كرد منم رفتم گفتم اگه ميشه تشريف بيارين رزومه پر كنين اصلا كار ما شده رزومه دادن هر كي مي آد بهش مي گيم بياين رزومه پر كنين تو خيابون نمي دونم تا حالا ان تا رزومه پر كردن.
حوب اومد رزومه پر كرد به نظر خيلي مظلوم مي رسيد خجالتي و آروم. ( با شيطنتي نهفته) رضا هم طبق معمول سرش رو انداخته بود پايين داشت بنده خدا رو سوال پيچ مي كرد از اين كارش خوشم مي آد باعث مي شه افرادو بهتر بشناسيم.
قبول كرد كه نقشو بازي كنه اگه نقشش خيلي كم باشه مي گفت بيشتر دوس داره كاراي پشت صجنه رو انجام بده. خلاصه فردا قراره زنگ بزنم واسه جلسه بهش بگم. خوب يكي ديگه از برو بچ كادر مشخص شد.
سياوش:
سياوشو خودم پيشنهاد كردم. رضا اومد پايين تو كافي نت ديدش گفت ايول به درد همين نقشش مي خوره بهش گفتم بياد بالا . طبق معمول رضا شروع كرد به سوال كردن نمي دونم چرا گير داده بود سياوش مثل دائيش هست بهش مي گفت دائي!! سياوش كار و جدي گرفت و خوب خودمم مي دونستم پسر با مرامي هست و ديگه جاي حرف نداشت.
از نقش هاي اصلي مونده بود يك نقش پسر خل و چل يكي هم يه عمو و يك خانم دكتر و يك دختر ديگه.
نقش خانم فرجي رو خودم انتخاب كردم حتي باهاش جلسه هم نذاشتم چون دير شده بود. تا اينكه رسيدسم به خانم بخشايي براش نقش خانم دكتر رو در نظر داشتم اول كه مسخره مي كرد مي گفت كار شوخي هست و از اين حرفا بعدش كه نشست خوب فهميد كه كار جدي هست از همكلاسي هاي علي صالحي هم هست راستي يادم رفت بگم علي صالحي عكاس گروه هستش.
هادي:
آخرين نقشي كه وارد گروه شد هادي بود به علت چاقي اش به رضا پيشنهاد دادم گفتم مي شه با گريم پيرش كرد. دير شده بود بايد جلسات بازيگرداني رو شروع مي كرديم چون بچه ها هيچ تجربه اي نداشتن. بايد حسابي باهاشون كار مي كردم.
قرار شد امروز عصر همه بچه ها بيان كيفيت گستر در مورد فيلم باهاشون صحبت كنم به همه زنگ زدم رفتم شير و قهوه و شكر خريدم واسشون گذاشتم.
راستي جريان اميد رو نگفتم:
اميد:
اميد امروز با يه ربع تاخير اومد قبول كرد كه حمل و نقل و تداركات رو قبول كنه. گفت كه هميشه يك ماشين در اختيار گروه مي ذاره و خلاصه هست. پسر خيلي خوب و با مراميه از قبل مي شناختمش.
برگرديم به جلسه. وسايلو آماده كردم. بجه ها اكثرا سر وقت اومدن من با اللهم كن لوليك جلسه رو شروع كردم و با بچه ها از سختي كار و جديتش گفتم رضا هم از موشوع كلي فيلم نامه يه چيزايي گفت
رضا قول داد كه ۲۷ ارديبهشت فيلم نامه رو برسونه ولي از موضوعش با هيچكي چيزي نگفت همه منتظر بودن.
خوب اينجوري بهتره فقط يكي از فيلم نامه هاشو به نام گرگ شب آورد خوندم خيلي توپ بود.
رضا واقعا استعداد داره واسه فيلم نامه نويسي و داستان پروري ... خوب بگذريم
امشب ديگه خيلي خسته ام. شب بخير
خدا نگهدار