تبليغاتX
شرکت فیلم سازی ستاره آبی

شرکت فیلم سازی ستاره آبی

فیلم سازی ؛ فیلمنامه نویسی ؛ اسلام و ...

به خاطر گل روی بچه ها ...

وبلاگ باز هست ...

آره قبول کم آوردم.

من شاید دیگه زیاد مطلبی ننویسم ولی هرکس خواست مطلبی بنویسه

اونو بنویسه و به Email من بفرسته تا بذارم تو وبلاگ هر کسم بخواد از بچه ها پسورد و می دم که خودش وبلاگو آپدیت کنه

Email: bluestar110h@gmail.com

خدا به شما خیر بده

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 22:50  توسط سید حسن ثاقبی  | 

وبلاگ تا یک هفته دیگر تطیل می شود!

هر مطلبی عکی که می خواین استفاده کنین چون این وبلاگ تا یک هفته دیگر کلا تعطیل می شود

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 22:14  توسط سید حسن ثاقبی  | 

ای دنیا ...

سلام بر بچه های عزیز

چهلم سیما است. خیلی ها مثل من فراموش کردن ... نمی دونم...

خدا روح پاکش را قرین رحمت قرار بده.

خدا رحمت كند.

يك عكس هم دسته جمعي از كادر قديمي هست كه حالا كه فكرشو مي كنم يه سري اشتباه تو انتخاب بعضي داشتم.

خب از اينا بگذريم ... يه خبر مهم اينكه ديگه مي تونين راحت باشيد چون ادامه خاطراتم رو نمي نويسم

همينطور تا وقتي سايت فعال نشه منم ديگه شايد مطلبي ننويسم مگه اينكه خيلي مهم باشه.

همينطور كه ممكنه بعضي هاتون در جريان باشين من يه روزه رفته بودم تهران واسه ثبت شركت ستاره آبي كه انشا الله كاراش به زودي انجام مي شه...

خدا به همه شما خير بده

اصلا پيغام نخواستيم بذارين...

خدانگهدارتون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 14:52  توسط سید حسن ثاقبی  | 

فیلم های پر فروش حاضر در جهان

فیلم های پر فروش روز جهان با یک تغییر به صورت زیر در آمد.

) "چهار بی نظیر" ساخت کمپانی قرن ۲۱ Fantastic Four

۲) "جنگ جهان ها" ساخت شرکت تصویر پرمونت War of the Worlds

۳) "بتمن شروع می کند" ساخت شرکت بردران وارنر Batman Begins

۴) "آقا و خانم اسمیت" ساخت کمپانی قرن ۲۱ Mr. & Mrs. Smith

۵) "هربی: کاملا پر شده" ساخت کمپانی والت دیزنی Herbie: Fully Loaded

خوب این هم از این .

راستي قالب جديد چطوره؟ نظرتونو بگين...

شاد باشید و سر بلند

خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 12:26  توسط سید حسن ثاقبی  | 

بی معرفت ها ...

سلام بر رفقای بی معرفت

بابا یک وقت یه پیامی چیزی نذارین ها ...

یک خبر جدید و جالب برای بچه های فیلم:

چند روز پیش رضا آقایی اومد اینجا و گفت اجاره خونه ای که گذاشته برای ما می شه ۱۰۰ هزار تومان...

کلی خندیدیم.

یه عکس گذاشتم از تصویر بردار و خودم و فیلم نامه نویس:

حميد - رضا - سيد

خوب حالا وقتشه باز يك خاطره بنويسم:

ساعت ۱ شب هست و مثل هميشه خسته و كوفته امروز با چند نفر ديگه از بر و بچ آشنا شدم و چند نفر ديگه از كادر رو انتخاب كردم.

مثل دفعه پيش مال هر كسو جدا مي نويسم.

كتايون:

با رضا تو شركت كيفيت گستر داشتم صحبت مي كردم كه نقش هاي ديگر كيا باشن. ۲ -۳ نفرو پبشنهاد كردم از جمله خانم فرجي و سياوش و ... به بازيگر دختر كه رسيديم رضا يكي از خانم هاي شركت كه داشت بهشون ورد ياد مي داد را پيشنهاد كرد منم رفتم گفتم اگه ميشه تشريف بيارين رزومه پر كنين اصلا كار ما شده رزومه دادن هر كي مي آد بهش مي گيم بياين رزومه پر كنين تو خيابون نمي دونم تا حالا ان تا رزومه پر كردن.

حوب اومد رزومه پر كرد به نظر خيلي مظلوم مي رسيد خجالتي و آروم. ( با شيطنتي نهفته) رضا هم طبق معمول سرش رو انداخته بود پايين داشت بنده خدا رو سوال پيچ مي كرد از اين كارش خوشم مي آد باعث مي شه افرادو بهتر بشناسيم.

قبول كرد كه نقشو بازي كنه اگه نقشش خيلي كم باشه مي گفت بيشتر دوس داره كاراي پشت صجنه رو انجام بده. خلاصه فردا قراره زنگ بزنم واسه جلسه بهش بگم. خوب يكي ديگه از برو بچ كادر مشخص شد.

سياوش:

سياوشو خودم پيشنهاد كردم. رضا اومد پايين تو كافي نت ديدش گفت ايول به درد همين نقشش مي خوره بهش گفتم بياد بالا . طبق معمول رضا شروع كرد به سوال كردن نمي دونم چرا گير داده بود سياوش مثل دائيش هست بهش مي گفت دائي!! سياوش كار و جدي گرفت و خوب خودمم مي دونستم پسر با مرامي هست و ديگه جاي حرف نداشت.

از نقش هاي اصلي مونده بود يك نقش پسر خل و چل يكي هم يه عمو و يك خانم دكتر و يك دختر ديگه.

نقش خانم فرجي رو خودم انتخاب كردم حتي باهاش جلسه هم نذاشتم چون دير شده بود. تا اينكه رسيدسم به خانم بخشايي براش نقش خانم دكتر رو در نظر داشتم اول كه مسخره مي كرد مي گفت كار شوخي هست و از اين حرفا بعدش كه نشست خوب فهميد كه كار جدي هست از همكلاسي هاي علي صالحي هم هست راستي يادم رفت بگم علي صالحي عكاس گروه هستش.

هادي:

آخرين نقشي كه وارد گروه شد هادي بود به علت چاقي اش به رضا پيشنهاد دادم گفتم مي شه با گريم پيرش كرد. دير شده بود بايد جلسات بازيگرداني رو شروع مي كرديم چون بچه ها هيچ تجربه اي نداشتن. بايد حسابي باهاشون كار مي كردم.

قرار شد امروز عصر همه بچه ها بيان كيفيت گستر در مورد فيلم باهاشون صحبت كنم به همه زنگ زدم رفتم شير و قهوه و شكر خريدم واسشون گذاشتم.

راستي جريان اميد رو نگفتم:

اميد:

اميد امروز با يه ربع تاخير اومد قبول كرد كه حمل و نقل و تداركات رو قبول كنه. گفت كه هميشه يك ماشين در اختيار گروه مي ذاره و خلاصه هست. پسر خيلي خوب و با مراميه از قبل مي شناختمش.

برگرديم به جلسه. وسايلو آماده كردم. بجه ها اكثرا سر وقت اومدن من با اللهم كن لوليك جلسه رو شروع كردم و با بچه ها از سختي كار و جديتش گفتم رضا هم از موشوع كلي فيلم نامه يه چيزايي گفت

رضا قول داد كه ۲۷ ارديبهشت فيلم نامه رو برسونه ولي از موضوعش با هيچكي چيزي نگفت همه منتظر بودن.

خوب اينجوري بهتره فقط يكي از فيلم نامه هاشو به نام گرگ شب آورد خوندم خيلي توپ بود.

رضا واقعا استعداد داره واسه فيلم نامه نويسي و داستان پروري ... خوب بگذريم

امشب ديگه خيلي خسته ام. شب بخير

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 12:14  توسط سید حسن ثاقبی  | 

پوستر فیلم منتشر شد.

پوستر فیلم منتشر شد.

پوستر اول

 

پوستر دوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 18:27  توسط سید حسن ثاقبی  | 

تنها پرنده میان باران

سلام بچه ها ایندفعه براتون یه مطلب انگلیسی گذاشتم از خود بچه ها نوشتن و ترجمش ... لذت ببرین.

تنها پرنده در باران                                                        The Only Bird in Town

پرستو ها در هوای سرد زمستان به جنوب کوچ می کنند.       Birds are flyin' south for winter

یک پرنده عجیب را در حالیکه قصد شمال را کرده دیدم  Here's the Weird-Bird headin' north

در حالیکه بالها را به هم می زد و از منقارش آواز می سرود.Wings a-flappin', beak a-chatterin

و سرش را با افتخار بالا گرفته بود.                         cold head bobbin' back'n'forth

او می گفت: چنین نیست که سرما و یخبندان                  He says: It's not that I like ice

و یا بادهای منجمد کننده و زمین برفی را               or freezin' winds and snowy ground

      دوست داشته باشم

 بلکه گاهی خیلی دوست داشتنی و زیباست که         It's just sometimes it's kind of nice

 تنها پرنده در باران باشم                                    to be "THE ONLY BIRD IN TOWN

 

بیائید ما همه پرنده های در باران باشیم.

بیائید پرنده در باران را تنها نگذاریم.

والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 17:43  توسط سید حسن ثاقبی  | 

خاطره آشنائی

سلام. ما که رفتیم توی تریپ نوشتن خاطرات. بذار هر چی توی دفترچمون هست بنویسم. البته با یه کمی سانسور. چون اگه همش رو بنویسم بازداشت می شم. شاید هم نشم. خب. سرتون رو درد نیارم. بخونین اولین خاطره آشنائی رو.

سلام سلام. چند روزی هست خاطراتم رو پاکنویس نکردم یعنی وقتش نبود. برای همین برای هر کس از بچه ها که توی این مدت باهاش آشنا شدیم خاطرش رو می نویسم جدا جدا. تا اونجائی که یادم باشه.

مسعود:

نوبت مسعود بود. یک ربع دیر کرد. مهران می گفت معمولا بیشتر از اینها دیر می کنه. باهاش تلفنی صحبت کرده بودم. لهجه شاهرودی غلیظی داره. طبق معمول رضا شروع کرد به سوال پیچ کردن. یعنی قشنگ پیچوندش. من بیشتر نگاه می کردم. اطلاعاتش خوب بود. قبلا هم توی یه فیلم کار کرده بود. قد بلند. و هیکل مند. قیافش قابل درست کردن بود. به درد نقش اصلی می خورد. رضا هم موافق بود. خب. دیگه کسی حرفی نمی زد.

گفتش که یکی از رفیقهاش به نام حمید توی کار فیلمه. و تصویر برداری خونده. و بلده کار کنه. گفتم اون هم بیاره. امروز روز خیلی خوبی بود. تا حالا که خیلی پیشرفت کردیم. به نظرم مسعود باید پسر رکی باشه. پسر خوبیه. البته تا حالا.

حمید:

حمید روز بعد از مسعود اومد. با مسعود. حرفهاش نشون می داد که نسبت به کار خیلی نگرانی نشون می ده. و خیلی پیگیر هست. قرار شد برای مجوز پیگیری کنه. دستش درد نکنه. تصویر بردارمون هم مشخص شد. حمید. توی جلساتمون هم برای دکوپاژ و هم برای تمرین شرکت خواهد کرد. اولش بهش نمی یومد که پسر به این خوبی باشه ولی خب همه چیز که از اول مشخص نمی شه. یا علی.

سیما:

سیما رو که از روز اول که برنامه فیلم رو داشتم بهش گفتم. بال درآورده بود. خوشحال خوشحال. برای همه رفته بود تعریف کرده بود که می خواد یه فیلم بازی کنه. از بابا و مامانش هم رضایت گرفت. و رضایت کتبی رو با مدارک خیلی زود آورد. خیلی زود پیگیر کار بود. دختر شاد و خوش سر و زبونیه. می خوام یکی از نقشهای اصلی دختر رو بدم بهش. اگه شد طراحی صحنه رو هم بکنه. چون رشتش گرافیکه. چیز دیگه ندارم بگم. زمان مشخص می کنه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 17:7  توسط سید حسن ثاقبی  | 

یک خاطره تلخ

سلام. باز هم یه خاطره.

باز هم ساعت ۱ شب است. اصلا این ۱ شب ساعت خیلی خاصی است. نمی دونم چرا همیشه وقتی می شینم سر دفتر خاطراتم ساعت ۱ شبه. خب. امروز تصمیم گرفتم یه سریال هشت قسمته بسازم. دنبال یه فیلمنامه نویس می گشتم. تا اینکه مهدی یار به من گفت کسی رو می شناسه که توی کار فیلمه و اهل فیلمنامه نوشتن هم هست. اسمش رضاست. از قبل می شناسمش. قرار بوده چند تا دی وی دی براش رایت کنم که همش بدقولی کردم. این هم که همش مثل اجل معلق می رسه و می گه برو دی وی دی های ما رو بگیر. از دست ما یکی که می دونم شاکیه. خب امروز رفتم پیشش. یه طرح بهم پیشنهاد کرد. البته بعد ازا ینکه بهش گفتم فیلمنامه رو بنویسه و موضوعش هم طنز باشه. .. گفت موضوع اینه که سه تا پسر هستن که می خوان ... (این قسمت سانسور شد چون موضوع فیلم رو می گفت) موضوع خیلی جذابیه. پایانش هم خیلی قشنگه. گفتم توی یه سریال هشت قسمتی درستش کنه. اون هم قبول کرد. به سیما و سیاوش و یه سری از بچه ها گفتم . همه گفتن حاضرن توی فیلم کار کنن. مهران هم گفت یکی از فامیلهاشون به نام مسعود قبلا فیلم کار کرده. اون هم قراره بیاد. با رضا برنامه ریختیم که فردا خبرش رو به من بده برای جلسات و انتخاب افراد.

خب . امشب خیلی خستم. گولتون زدم . خاطرش اصلا تلخ نبود. رضا می گه فیلمنامه های من ذهنیه. و خیلی ساختنش مشکله. ولی عمرا من می سازم. البته تعریف فیلمنامه ذهنی رو نمی دونم چیه. یه چیزهائی گفت. گفت برین توی وبلاگم. ولی خب حسش نیست. بذار فیلمنامه رو بخونم می بینم دیگه. خب. برای امشب بسه. یه زنگ بزنم به خانومم و بعدش هم بگیرم بخوابم. شب به خیر.

امیدوارم شاد بمانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 16:58  توسط سید حسن ثاقبی  | 

یک خاطره شیرین

سلام. خوبین بچه ها. می بینین من چقدر دوستون دارم. توی یه روز n تا مطلب نوشتم. خب. می خواهم یکی از خاطرات شیرین جریان فیلم رو براتون بنویسم.

ساعت ۱ شب است. طبق معمول دارم خاطراتم رو می نویسم. امروز خیلی باحال بود. یعنی کار خیلی پیشرفت کرد. کلی سکانس برداشت کردیم. تازه خیلی هم کم قهر کردن داشتیم. ولی خب باز هم طبق معمول هادی دیپرس بود . آخه سکانسهای اون رو می خواستیم برداشت کنیم. صبح رفتیم بیمارستان هادی رو قنداقی کردیم. و اون سکانسها را توی بیمارستان برداشت کردیم. هادی خیلی عرق کرده بود. گرمش بود ولی کلی خنده دار شد. حسابی خندیدم. جای شما خالی.

بعد از اون یه سری از سکانسهای ماشین مسعود رو برداشت کردیم. طرفهای عصر رفتیم خونه غذا رو خوردیم و مشغول به استراحت شدیم . بعد به فکرمون رسید که می تونیم سکانس رضا رو هم بگیریم. یعنی سکانس ۱۰۴ که بعدا حذف شد. رضا یک کلاه گیس گذاشته بود که کلی بهش می یومد. کلی هم شادمان بود که قیافش کلی با حال شده بود. ولی الان تکذیب می کنه. تازه قول داد با این قیافه توی سکانسهای بعدی هم بیاد. یک عمل خیلی با حال در آورد. اومد جلو و فریاد زد. همه ترسیدن.

تا شب شد. بعد از اون دو تا ماشین گرفتیم تا راهی رستوران بشیم. ماشین اول که به رستوران رسید از بچه ها پرسیدم. چرا هادی با ما نیومد تا زودتر آماده بشه؟ بچه ها گفتن هادی با ما نیست؟ گفتم نه شاید توی اون ماشین باشه. گفتن نه. من اعصابم داغون شده بود. شاکی شاکی. خلاصه بعد از کلی بدبختی جناب هادی خان تماس گرفت و گفت: من توی خونه خوابم برده بود و شما من رو جا گذاشتین. و جالب اینه که هادی نقش اصلی را باید بازی می کرد.

بعد از اون قضیه تازه به یه مشکل دیگه برخوردیم. بچه های گروه تصویر برداری دوربین و نور رو از ماشین پیاده نکرده بودن. دوباره فرستادیم دنبال آژانس و دوربین و نور رو آوردیم. یه بار دیگه هم قبلا دوربین و نور رو توی ماشین جا گذاشته بودیم. امیدوارم دیگه این اتفاق نیفته. چون اگه دوربین گم بشه بدبخت می شیم. هفت میلیون تومن چک الکی که نیست.

امروز جلسه کیفی نرفتیم. سر حال نیستم. خب. تماس گرفتم خانومم نبود. دیپرس دیپرس هستم و عصبانی. خیلی خب بگیرم بخوابم. شب شما بخیر. خدا به شما خیر بدهد آقا.

خب این هم از این خاطره. امیدوارم لذت برده باشین. شاد و سر بلند و از این حرفها باشین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 16:45  توسط سید حسن ثاقبی  |